تبليغاتX
....یه دختر غریب اما خیلی آشنا...

سلام

فرق دخترها و پسرها براي کشيدن پول از عابر بانک

پسرها

با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه ميذارن
کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن
پول و کارت رو ميگيرن و ميرن

دخترها

با ماشين ميرن دم بانک
در آينه آرايششون رو چک ميکنن
به خودشون عطر ميزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن
در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن
بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون
دنبال کارت عابربانکشون ميگردن
کارت رو وارد دستگاه ميکنن
توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن
کد رمز رو وارد ميکنن
۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن
کنسل ميکنن
دوباره کد رمز رو ميزنن
کنسل ميکنن
دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستی رو ميزنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن
انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن
پول رو ميگيرن
برميگردن به ماشين
آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن
توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
استارت ميزنن
پنجاه متر ميرن جلو
ماشين رو نگه ميدارن
دوباره برميگردن جلوی بانک
از ماشين پياده ميشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم
سوار ماشين ميشن
کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده
آرايششون رو توی آينه چک ميکنن
احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن
مندازن توی خيابون اشتباه
برميگردن
ميندازن توی خيابون درست
پنج کيلومتر ميرن جلو
ترمز دستی رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره
...

نظر یادتون نره
نوشته شده توسط حوری در شنبه 24 تیر1385 ساعت 12:22 | لینک ثابت |

حال کنین....:X:X:X:X

 

 

دوستای گلم باز هر چی خواستن به من بگن اگه داشتم میذارم براتون...

نوشته شده توسط حوری در دوشنبه 12 تیر1385 ساعت 22:36 | لینک ثابت |


 مدتي است:
از من دور است و من دورتر از او
غمگين است و من غمگين تر از او
بي تاب است و من بي تاب تر از او
انتظارم را ميكشد ومن منتظرتر از او
عاشقم است و من عاشق تر از او
گريان است و من گريانتر از او
فكرش را مشغول كرده ام و من مشغول تر از او
دوستم دارد و من :
دوستار هميشگي او

نوشته شده توسط حوری در یکشنبه 4 تیر1385 ساعت 17:55 | لینک ثابت |

چشم انتظار
       ای که سیاه چشمات

همرنگ روزگارم            از دست تو چه روز و چه روزگازی دارم

هزار تاوعده دادی               نیومدی ما رو کاشتی

این دل مهربونو                  چشم انتظار گذاشتی

برای بی وفایی هزاربهونه داری

هزار ویک شکایت از این زمونه داری

چشم انتظارم نذار

تاریک و تارم نذار

بیشتراز این غصه رو رو کوله بارم نذار

نوشته شده توسط حوری در یکشنبه 4 تیر1385 ساعت 15:56 | لینک ثابت |


خيلي وقت بود که دلم مي خواست بنويسم

اما نه جوهر داشتم ، نه کاغذ

و نه حرفي براي نوشتن.....

مي خواستم از قلبهاي تهي بنويسم

از تمام نامهرباني ها     

و

از گذشته هايي که همه به باد سپردند.....                                                                                                                                                                                                               

دلم مي خواست از عشق بنويسم

اما چيزي براي نوشتن نداشت....

صداي زوزه باد را مي شنوم

صداي پر شدن نفسها از خاکستر

ابرهاي خاکستري و درخت بي برگ

و گلداني که نظاره گر ريختن گلبرگهايش بود ....

خيلي وقت بود که دلم مي خواست بنويسم

از کوزه گري که گلش خشک شد

از نقاشي که رنگش تمام شد

از باغباني در کوير

و از تو....

که آمدي ، ولي باز رفتي....

ولي نتوانستم....

نوشته شده توسط حوری در شنبه 3 تیر1385 ساعت 22:36 | لینک ثابت |